ولی افسوس که هیشکی محرم دلم نشد جز خود خود خدا...گشتم نبود،نگرد نیست...عیبمون اینه که باید چهره ی سنگ صبورمون رو ببینیم که داره به حرفامون گوش میده ، چشماشو ببینیم که داره به ما نگاه میکنه ، وجودش رو ببینیم که سراپا گوشه و با محبت نگاهمون میکنه و بعد با یه اطمینان از پیش ثابت شده هرچی تو دلمونه، یه عالمه راز مگو رو بگیم و راحت بشیم...که خب این همه مشخصه تو هیچ احدالناسی پیدا نمیشه الَا یکی که فعلا اون یه بزرگوارو نمیشه دید.
خدایا ایمان ما آبکیه میدونم ، وگرنه که باید الان بدون دغدغه روبروی خود
برچسب:
نویسنده: ساناز کاظمی
خوشبختانه وبلاگ نویسی خیلی دمده شده...واسه همین دیگه خیلی باید آدم بخصوصی باشی که بیایی و بشینی پای صحبتهای یه غریبه که ممکنه تنها هم باشه...بخصوص بودن هم البته همیشه خوب نیست، بلکه شاید اصلا هم خوب نباشه...
اصلا هرچی، بماند...داشتم فکر میکردم عجب عبارت با مسمایی بالای صفحه وبم گذاشتم: گاهی که تنها میشوم...من بعضی وقتها یه مدت طولانی تنها میشم، اصلا انگار تبعید میشم، تبعید به سرزمین سکوت.بعضی وقتها کلا بایکوت میکنم طرفمو، البته نه به این راحتیا، وقتی که واقعا دیگه کارد به استخون برسه...الان د
برچسب:
نویسنده: ساناز کاظمی